تبليغاتX
سرآغاز یک داستان
این آقای امیر خانی را اول بار با کتاب " از به " شناختم ش. که ایده ی روایت از طریق نامه نگاری را پیاده کرده بود. البته چیز جدیدی نبود اما در مطالعات یک پسر شانزده هفده سال ه جدید به نظر می آمد. بعد تر " ارمیا " و " مجموعه داستان " ناصر ارمنی " را هم خواندم. و صبر کردم تا در وقت ی مناسب رمان " من او " را هم بخوانم. کتاب ی که از هر ده نفر که خوانده بودند ده نفر شان از کتاب تعریف می کردند و به عنوان بهترین کار ایرانی به من معرفی می کردند.

گذشت و گذشت تا پیش دانشگاهی به گمان م بود که خواندم ش. - بس که درس می خواندم - و کلی ذوق کردم از خواندن چنین کار خوب ی. پیش تر از کتاب آقای شجاعی، " سانتا ماریا " که مجموعه داستان کوتاه بود و شاید تنها کار ایرانی مورد پسند من لذت می بردم. اما امیر خانی کارش فرق می کرد. و حسابی دل خواه من بود نوشته های ش.

هنوز علی فتاح در ذهن م هست. و هنوز مه تاب از شخصیت های مورد علاقه ی من ست. هنوز صفحه های سفید ش را به یاد دارم.

بعد شروع کردم خواندن " سرلوحه ها " ی ش و لذت بردن از نگارش ش. پیش تر هم " سفر به سیستان " را خوانده بودم و از سفرنامه نویسی ش هم ذوق زده شده بودم.

کمی گنده تر که شدم نوبت رسید به "بی وتن " ش. بازی با کلمات ش، نوع روایت ش و آن نظر سنجی وسط کتاب حسابی راضی کرد مرا از خواندن رمان ایرانی. خلاقیت ش و هوش ش برای چیدن اتفاق ها کنار هم حسابی نظر م را جلب کرد.

وقتی هم که " جانستان کابلستان " را شروع کردم شاید به پنج روز نکشید که تمام شد و باز هم در لذت خواندن اثری از او غرق شدم. کسی که حتی اگر کار های عادی کرده باشد چنان می نویسد ش که چون من ی را مغلوب خود کند. من مغرور خود پسند...

از همان وقت ها که حرف از رمان " قیدار " بود باز شوق کودکی گرفته بود م و یاد وقتی افتادم که برای هری پاتر جلد پنج چه شور و هیجان ی داشتم. کودکی بود دیگر... . اما وقتی خودم را دیدم که ایستاده ام تا امضای جناب ش را بگیرم تا صفحه ی اول کتاب را خط خطی کند با آن دست خط نا خوش ش کمی جا خوردم. که اصلا اهل چنین کاری نیستم. چرا. بچه تر که بودم شاید. اما این بار نه. حال بگذارید به حساب همین غرور بی جای درون خون م که خودم می دانم برای آن نبود اما واقعا چنین کاری را بی جا دیدم و خودم تعجب کردم از کار بی حساب م! هیچ حس ی نداشتم. خم شده بودم روی میز غرفه ی افق و انتظار می کشیدم تا کتاب را از دست م بگیرد و خطی بیندازد پای ش. بماند که آن قدر کتاب را سریع خواندم که خودم هم جا خوردم بین این همه امتحان مگر می شود چنین کاری کرد. بس که خوب شخصیت پردازی شده و بس که خوب در پایان هر فصل این مرض را به جان خواننده می اندازد که بماند در آینده ی کار که چه می شود. وآن قدر خوب از آب در آمده فصل بندی ها و آن قدر خوش ساخت و تصویری هستند که هر فصل یک قسمت کامل سریال در ذهن بسازد و مثل همان سریال آدم را تشنه ی قسمت بعد کند. و این تصویری بودن به گونه ای نیست که بخواهد ضعف بیانی کار را بپوشاند. یعنی همان قدرت کلمه های " من او " و " بی وتن " حفظ شده و حتی شاید کمی بهتر از آن دو باشد. و کتاب با تفسیر های جالب امیر خانی از زبان سید و قیدار که از آن با مرام های زمان قدیم ست حسابی آدم را سر حال می آورد. خلاصه و فارسی شده ش می شود که: نه تومان پول کتاب حلال ت!

این آقای امیر خانی نویسنده ی محبوب ی ست شاید برای همه چیز هایی که نا مرتب در بالا ذکر شد اما خب شاید اصلی ترین چیزی که مرا به سمت ش کشاند طرز فکر ی بود که مرا یاد جلال آل احمد می اندازد. آزاد مردی که هر چه بنشینم برای ش بنویسم و روضه بخوانم باز هم نمی شود آن چه که در دل م نسبت به او حس می کنم. و در کنار این نیم توصیه برای خواندن کتاب های امیر خانی و حتی پیش تر بهتر ست کتاب های آل احمد هم خوانده شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:9 توسط محمد ابراهیمی |

این که آدم هفت سال مدرسه ی تیزهوشان درس بخواند کمی که چه عرض کنم کلی آدم را پر باد می کند. کله ی آدم را می گویم. بعد همین باعث می شود در دانشگاه با سینه ی جلو داده را بروی و در کلاس چانه ت رو به بالا باشد و استاد را هم حتی از بالا نگاه کنی. دانشجو که بماند.

حالا چنین آدم ی را فرض کنید. به خصوصیات اخلاقی ش کتاب خوانی و اعتماد به نفس کاذب بیش از حد رو هم اضافه کنید. می شود چیزی شبیه محمد واقعی! تاریخ را هم بگذارید تاریخ فعلی. یعنی مدت زمان برگزاری نمایشگاه کتاب تهران. هم زمان با فروش کتاب قیدار. از نویسنده ای که می پسندم طرز نوشتن ش را و اغلب اعتقادات ش را و از این حرف ها. سمپادی هم که هست و این یک علقه ای را از پیش تر به وجود می آورد که چیزی ست توضیح نا پذیر به گمان م. با بیشتر سمپادی ها هم که حرف زدم و نظر شان را پرسیدم همین نظر را داشتند که سمپادی جماعت زودتر گره میخورد با هم جنس ش. نه از آن جنس ها. فکر بد نکنید.

دیشب حدود ساعت یک کتاب قیدار تمام شد. در حال ی که فقط نیم ی از کتاب معادلات م را قرار بود امتحان بدهم را خوانده بودم. اما نمی خواستم وقفه ای بین خواندن کتاب بیفتد و یک نفس ادامه دادم. بدون نگرانی از امتحان فردا. صبح بیدار شدم و بالاخره در راه دو ساعتی تا دانشگاه موفق می شوم یک دور کتاب را نگاه بیندازم. البته مسئله هایی که در کلاس و جلسه های حل تمرین ذهنی حل می کردم و اکثرا درست کمی به همان اعتماد به نفس کاذب اضافه کرده بود.

خلاصه وقتی در جلسه صورت سوال ها را می بینم کاملا ناگهانی می فهمم که چیز خاصی بلد نیستم. یک ساعت در جلسه ور می روم با صورت سوال ها. بالا و پایین می کنم شان. ولی می فهمم این سوال ها نیاز به خلاقیتی دارند که همین دروس دانشگاهی بد جور ی کور ش کرده اند. استفاده از روش های مشخص و این بازی ها. که همیشه سعی کردم مقابله کنم با این ها. اما حتی درس هندسه ی دبیرستان مان هم که قرار بود خلاقیت را در آن تمرین کنیم با دادن سوالات از پیش مشخص این چشمه را پیشتر کور کرده بود.

چون آخر کلاس محل امتحان نشسته بودم سر م را بالا آوردم و نگاه کردم به بقیه. که خم شده بودند روی برگه و مدام می نوشتند. تا حدی که چند تای شان برگه ی دوم و یکی دیگر برگه ی سوم پاسخ گرفتند. و البته زیر نظر گرفته بودم کودک هایی که کنارم با لباس دانش جو آمده بودند در جلسه و حدود شانزده نفر می شدند و مدام تقلب می کردند. و چون مراقب هم استاد حل تمرین ی بود که با این ها کلاس داشت چیزی نمی گفت که هیچ، گاهی راه نمایی هم می کرد، خدا خیرش دهاد!!

من هم در همان احوالات بودم که سر در جیب مراقبت فرو بردم و با خودم گفتم این بود تیز هوشان تیز هوشان که میگفتی؟ نه واقعا همین بود؟ این بچه قرتی که نشسته کنارت و سال پایینی هم هست ده تای تو بار ش ه! اون وقت تو این وسط با سینه ی جلو داده راه میری؟

و این شد که بالاخره از اسب غرور م افتادم. دیگر  الکی نمی گویم که خدایا این ترم رو به خیر بگذرون من آدم خوب ی میشم! اما شاید شدم!

این زمین خوردن ها لازم ه به گمان م برای چون من ی!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:26 توسط محمد ابراهیمی |

با برادر زاده م نشسته بودیم سر میز و شام میخوردیم. با غذای ش بازی می کرد و هر چند دقیقه یک قاشق غذا در دهان ش می ریخت و چند دقیقه جویدن ش را طول می داد. مادرم که می دید درست غذا نمی خورد گفت: بس که از این آت آشغال ا خوردی دیگه میل نداری شام بخوری.

چیپس و پفک و شکلات و این جور چیز ها را می گفت. برادر زاده م هم غذا را فرو داد و در کمال خونسردی جواب داد: مامان بزرگ! آت آشغال چیه؟ نعمت خدا ن!

چهار سال و نیم بیشتر ندارد!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:0 توسط محمد ابراهیمی |

این که وسط یک خواب ناگهانی چیزی را بفهمی حس جالبی دارد. مثلا یک زوج را در خواب ببینی و الهام شود به تو که این دو نفر عاشق هم ند. شاید با خود بگویید که: خب ، از نوع نگاهشون میشه فهمید. اما خب این الهام خیلی مطمئن تر ست از برداشت آزاد از یک جفت نگاه!

حالا فرض کن این دو نفر هم از این چشم بادامی ها باشند که در شرق آسیا زندگی می کنند و تو یی که خدای خواب ی با دوربین از لحظه های با هم بودن شان فیلم میگیری. شیرینی زندگی شان را میچشی. لذت میبری از خنده های شان. دست در دست هم راه رفتن شان. از با هم نفس کشیدن شان. از...

حالا فرض کن دنیای خواب می رود روی دور تند. و چون تو خدای ناقص ی هستی از خواب ت جا می مانی. نمی فهمی چه شد و چگونه شد و چه اتفاقی افتاد که مرد می افتد بر بستری در بیمارستانی سفید. اما نه سفید معمول. سفید کثیف. سفید ی که حال ت را خرب می کند. باز به تو الهام می شود. الهام ی که در تلخی چیزی از شیرینی اولین الهام خواب ت کم ندارد. می فهمی که مرد بی شک رفتنی ست. از آن جا باید همراه زن خواب ت شوی. از پشت دوربین بیایی کنار و شاید دل جویی کنی. اما تو می فهمی حتی در خواب ت هم خدا نیستی. تنها یک مشاهده گر ی. شاید مثل یکی از کسانی که در سینما نشسته اند. طوری که اگر سرت را بچرخانی در نور کم بازتاب تصویر پرده ، صورت محو تماشاچی کناری را ببینی.

و چون کاری از دست ت بر نمی آید مجبوری دیگر تماشا کنی و محو داستان شوی. و ببینی که مرد از زن ش می خواهد روح ش را بگیرد و ببرد به جایی که اولین بار همدیگر را دیدند. زن هم خم می شود روی صورت مرد. بعد از نگاه ی که با وجود پرده ی اشک چیزی از ورای ش واضح نیست بین دو ابروی همراه ش را می بوسد. روح مرد به شکل دود ی خاکستری به درون زن می رود و زن راهی سفر می شود. سفری به اولین جایی که همدیگر را دیدند. جایی که عاشقانه شان شروع شد. و همان جا بعد از رها کردن روح مرد زیر درخت سر سبز بر روی تپه جان می دهد تا همراه روح همسرش برود.


پی نوشت: این پست تقدیم میشه به نویسنده ی راهب تبتی و سنجاقک که با این پست(http://godoo.blogfa.com/post-209.aspx) این خواب خوب را در ذهن من آورد!

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:8 توسط محمد ابراهیمی |

خورشید تازه کمی بالا آمده و از پشت ساختمان های روبرویی به چشم های مادرم می تابد. مامان کنار مادر پویا ایستاده و با روی باز با او حرف می زند. مادر پویا هم هر چند ثانیه یک بار دست ش را می برد بالا و موهای طلایی ش را می دهد زیر شال قرمزش و لبخند نصفه و نیمه ای تحویل مامان می دهد. صبح سردی ست. هفته ی پیش هم هوا سرد بود ولی امروز خیلی سرد تر شده. پویا کمی آن طرف تر ایستاده و با گوشی ی که تازه گی مادرش برای ش خریده بازی می کند. دو سال ی از من بزرگ تر ست و دوست ش ندارم. به قول مامان آب مون توی یه جوی نمیره.

در دست های م ها می کنم و نزدیک مامان می روم. دست چپ ش روی کیف ش ست که نمی دانم چرا این وقت صبح با خودش بیرون آورده و دست راست ش را گرفته زیر گلو ی ش. جایی که چادر ش را جمع کرده و بالا ی ش صورت سفید ش در لوزی ای که با چادر درست شده. دست های م خیلی سرد شده اند و ها کردن فایده ای ندارد. از لای چادر دست را می برم زیر دست مامان که همان طور که حرف های ش را ادامه می دهد دور دست م حلقه می شود. هر دو دستم زیر دست ش جا می شوند.

پویا را می بینم که دست های ش را ها می کند و زیر چشمی مرا می بیند. گوشی را در جیب ش می گذارد و نزدیک مادرش می آید. دست مادرش را می گیرد. همان ی که هر چند لحظه به سمت شال ش می رود. اما معلوم ست که دست ش چندان گرم نمی شود.

باد صورتم را می سوزاند. زیر چادر مامان می روم. دست ش روی گوش های م که یخ زده می رود. روی صورت م. نگاه م از زیر چادر به پویا می افتد که گوشی را از جیب ش در می آورد و دوباره مشغول بازی می شود. دست مادرش دوباره بالا می رود و مو های طلایی ش را زیر شال می دهد. دست مامان روی صورتم می گردد و روی جاهای سرد می ایستد تا گرم شان کند. صدای مینی بوس مدرسه می آید.

پویا گوشی را تحویل مادر ش می دهد و به سمت سرویس مدرسه می دود. آرام دست مادر را از صورت م بر می دارم. نوک انگشت های م را که آخرین لحظه در دستان ش زیر چادر مانده فشار آرام ی می دهد. سوار که می شوم کنار پنجره می نشینم و به مادرم نگاه می کنم که لبخند می زند و دست راست ش دوباره زیر چانه اش گره می شود و چادرش را که کمی به هم ریخته ام مرتب می کند.

مینی بوس راه می افتد و برای مامان دست تکان می دهم. به پویا نگاه می کنم که طرف دیگر مینی بوس نشسته و طرف دیگر خیابان را با اخم نگاه می کند.


+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 12:43 توسط محمد ابراهیمی |